محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

904

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

غزوها ، و او را به سخن مشغول گردانيد تا روز به نيمه رسيد و مسلمه گرسنه شد سخت . پس عمر بفرمود تا طعام آرند . طبّاخ بيامد و خوان بنهاد و آن عدسى كه با پياز و زيت پخته بود پيش آورد . مسلمه دست بكشيد و از آن سير بخورد ، آنگاه ديگر اباها و الوانها بياوردند . مسلمه از آن چيزى نتوانست خوردن . عمر گفت : يا با سعيد ، بخور ، چرا دست بازداشتى ؟ گفت : سير شدم يا امير المؤمنين . عمر گفت : سبحان الله ، تو همى سير شوى به عدس و مگر اين بر ما به يك درم بيش نيامده است ، و آنگاه تو بر خوان خويش هر روزى هزار درم هزينه كنى . از خداى بترس يا با سعيد و از مسرفان مباش ، و آن هزينه كه بر خوان همى كنى ، بر درويشان صدقه كن و اندر شكمهاى گرسنگان كن كه اين نزديكتر بود به خداى عزّ و جلّ . مسلمه گفت : سپاس دارم يا امير المؤمنين و فرمان ترا قبول كنم و عاصى نشوم . پس از آن برخاست و به خانه باز شد . و هم بدين سال نود و نه اندر عمر ، عدىّ بن ارطأة الفزارى را ولايت عراق داد ، و يزيد مهلَّب را از خراسان به حضرت خويش خواند . نامهء عمر بن عبد العزيز به يزيد بن المهلَّب پس عمر بن عبد العزيز يزيد بن مهلَّب را از خراسان بازخواند و نامه نوشت بر اين گونه : بسم الله الرّحمن الرّحيم من عبد الله عمر بن عبد العزيز امير المؤمنين الى يزيد بن المهلَّب ، امّا بعد ، بدان اى يزيد كه سليمان بنده اى بود خداى را عزّ و جلّ و خداى او را نعمت داده بود ، پس پيش خود بردش ، و او از پس خويش مرا خليفتى داد و يزيد بن عبد الملك را از پس من خليفتى داد . پس من اگر زنده باشم و اين كار كه به گردن من آمده است نه خوار مايه و سبك است ، و اگر مرا رغبت بودى به دنياوى از زر و سيم و زنان و كنيزكان ، ما را از دنيا خداى تعالى آن داده است كه كس را نداده است ، و ليكن من از بهر شما سخت مىترسم پذيرفتن اين كار و حكم اندر اين كار كه به گردن من آمده است از ولايت بر اين امّت . همه مردمان بيعت